تبليغاتX
I-TEAM

گروه آموزشی صنعت نتورک و كمپاني چند مليتي كوئست اينترنشنال

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن  را در لانه مرغی  گذاشت . عقاب با  بقیه جوجه ها از  تخم

بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ٬ او همان کارهایی را انجام داد که مرغها

می کردند  ٬ برای پیدا کردن کرمها و حشرات ٬  زمین را میکند و قدقد می کرد  و گاهی هم

با دست و پا زدن بسیار ٬ کمی در هوا پرواز می کرد . سالها گذشت و عقاب پیر شد .

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ٬ با یک

حرکت ناچیز بالهای طلاییش ٬  بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .  عقاب پیر ٬  بهت

زده نگاهش کرد و پرسید : « این کیست ؟ »

همسایه اش پاسخ داد : « این عقاب است ـ سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است  و

 ما زمینی هستیم . »

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر میکرد مرغ است .

|+|         |