تبليغاتX
I-TEAM

گروه آموزشی صنعت نتورک و كمپاني چند مليتي كوئست اينترنشنال

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن  را در لانه مرغی  گذاشت . عقاب با  بقیه جوجه ها از  تخم

بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ٬ او همان کارهایی را انجام داد که مرغها

می کردند  ٬ برای پیدا کردن کرمها و حشرات ٬  زمین را میکند و قدقد می کرد  و گاهی هم

با دست و پا زدن بسیار ٬ کمی در هوا پرواز می کرد . سالها گذشت و عقاب پیر شد .

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ٬ با یک

حرکت ناچیز بالهای طلاییش ٬  بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .  عقاب پیر ٬  بهت

زده نگاهش کرد و پرسید : « این کیست ؟ »

همسایه اش پاسخ داد : « این عقاب است ـ سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است  و

 ما زمینی هستیم . »

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر میکرد مرغ است .

|+|         | 

موضوع اصلی را فراموش نکنید
خانم طوطیی خرید ٬اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت: « این پرنده

صحبت نمی کند »  صاحب مغازه پرسید :  «  آیا در قفسش  آینه ای  هست ؟  طوطیها عاشق

آینه اند . آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند » آن خانم یک آینه

خرید و رفت .  روز بعد باز آن خانم برگشت ٬  طوطی هنوز صحبت نمی کند .  صاحب  مغازه

پرسید :  «  نردبان چه ؟  آیا در قفسش نردبانی هست ؟  طوطیها  عاشق نردبان  هستند  »

آن خانم یک نردبان خرید و رفت . اما روز بعد بازهم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:« آیا

طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟! خب مشکل همین است . به محض اینکه شروع به

تاب خوردن کند ٬ حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد » آن خانم با بی میلی یک تاب

خرید و رفت . وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ٬ چهره اش کاملا تغییر کرده بود .

او گفت:« طوطی مرد !»صاحب مغازه یکه خورد و پرسید:«واقعا متاسفم٬آیا او یک کلمه

هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد:« چرا ! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من

پرسید که مگر در آن مغازه ٬ غذایی برای طوطیان نمی فروختند ؟ »

|+|         |